پنجمین روز گذشت،
پنجمین روز بیحد عاشق بودن..
پنجمین روز بیشتر شریک زندگی بودن..
پنجمین روز درک مضاعف مامان و بابا و البته با شرمندگی چندبرابر..
پنجمین روز یک ساعت خواب درست و حسابی نداشتن..
پنجمین روز درد کشیدن موقع نشستن و پاشدن و راه رفتن..
پنجمین روز با خنده های یهوییش لبخند زدن و با گریه هاش ضجه زدن!
پنجمین روز مادر بودن..
پنج روزه زندگی معنای متفاوت تری داره..وقتی چشم باز میکنم اولین چیزی که توی ذهنمه نوزاد کوچولویی که مادرش منم..من به این دنیا آوردمش و مسئولیت صد در صدی دارم در قبالش..تا یک هفته پیش فکر کردن به این موضوع حقیقتا چندان جذاب نبود..هنوز خودخواهانه میگفتم پس خودم چی؟! ولی ظرف چند ساعت همه چیز عوض شد!! حالا دیگه هدف اصلی "امیرصدرا"س..سلامتیش، آرامشش، رفاهش، آیندهش، خواستهش، و و و و و شیر و بادگلو و پمپرز ش که پیش پا افتاده ترینه هم الان از باقی چیزا مهم تره!! متن فقط این فسقلیه..باقیِ چیزا مطلقاً حاشیهس!!
از چیزی که فکر میکردم سخت تره..شب اولی که خوته بودیم و مامانا سعی داشتن قنداقش کنن و جیغ میکشید من و پدرش فقط اشک میریختیم!!
و روز بعد که با مامان و بابای من رفتیم شنوایی سنجی تا وقتی که دکتر نتیجه رو بگه من اونقدر حالم بد شد که اختیار بغض توی گلوم رو نداشتم و هق میزدم..
یا دیشب که یکم رنگش به زردی میزد و اونقدر که من وحشت زده بودم بابا و مامانم بردنش دکتر و تا برگردن هزار بار جون دادم..
یا بعدش که اتفاقی شیر پرید توی گلوش و یه سرفه کرد و من چنان وحشتزده جیغ زدم که همه با سرعت نور خودشون رو از سر سفره رسوندن توی اتاق..
یا همسری که از خوابش نمیگذشت و الان چند شبه به خاطر این کوچولو تا صبح لامپ روشن رو تحمل میکنه..
و هزار هزار مورد مشابه..
فکر نمیکردیم انقدر عاشقش بشیم..هر روز از ته دل واسه همه آرزو میکنم این حالُ..این عشقِ انگار نفرین شده رو!_در عین حال شیرین_
برچسب:
نویسنده: آرمان حسینپور